| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
خلوتی با خدا(3)
پروردگارا:ببخش مرا كه تاب شنيدن تعريف از ديگران را نداشتم. پروردگارا:ببخش مرا كه توان حلّ مشكل ديگران را داشتم،ولي سكوت كردم و گفتم دردسر نمي خواهم. پروردگارا:ببخش مرا كه حسرت نداشته هايم را خوردم،شاكر نداشته هايم نبودم. پروردگارا:ببخش مرا كه اگر ريالي از من گم شد غصّه دار شدم، ولي نمازم قضا شد و آنقدر غصّه نخوردم. پروردگارا:ببخش مرا كه بارها و بارها به دنبال جنازه ي اين و آن رفتم و فقط با يك بار «لااله الّا الله»گفتن از كنارش گذشتم و هنوز باورم نيست كه من هم رفتني هستم. پروردگارا:ببخش مرا كه با رفتار زشتم ديگران را به دين بد بين كردم. پروردگارا:ببخش مرا كه در مجادله با اين و آن فهميدم كه حق با من نيست ولي به رو نياوردم. پروردگارا:ببخش مرا كه براي نظارت ديگران آنگونه كه حقّشان بود ارزش قائل نشدم. پروردگارا:ببخش مرا كه با پرسش هاي مشكل از استادانم،خود را در چشم ديگران بزرگ جلوه دادم و استادم را تحقير كردم. پروردگارا:ببخش مرا كه موقع تعريف و تمجيد ديگران باورم شد كه راستي راستي كسي هستم. |+| نوشته شده توسط م.هنر در یکشنبه سی ام تیر 1387 و ساعت 11:6 |
منظره
![]() |+| نوشته شده توسط م.هنر در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 18:4 |
قابل توجه علاقه مندان
كتاب : « برگهاي پراكنده»جلد اول رسيد آن را ازكتابفروشي هاي معتبر شهرستان داراب تهيه فرماييد |+| نوشته شده توسط م.هنر در سه شنبه یازدهم تیر 1387 و ساعت 15:48 |
کمی خنک شوید
![]() |+| نوشته شده توسط م.هنر در جمعه هفتم تیر 1387 و ساعت 9:30 |
ميلاد كوثر بر مادران مبارك. بر تمامي مادراني كه اين اسطوره ي تقوا و اين تجسّم ايمان و صبر را سر لوحه ي زندگي خويش مي دانند. مادراني كه سعي دارند همچون فاطمه باشند . وحالا يك نامه ي سر گشاده نوشته ام تقديم به تمامي مادران دنيا .همان هايي كه مي كوشند انصار المهدي بپرورند ،نه. . . فرشته ي آسمان زندگي ام! وقتي خدا مي خواست زيبايي بيافريند،گل آفريد و چون اراده ي خلقت محبّت كرد،تو را به عرصه هستي آورد. اينك تو اي اسطوره ي محبّت! اي آبروي صبوري،تويي كه گريبان عاطفه مدام تبدار بودنت است وترجمان نگاهت،وسعت كهكشان معرفت.تويي كه كلك خيالم عجولانه در پي واژگاني است كه گوياي ســــپاس از بي نهايت زحماتت باشد. مادرم!سر بلندي وسعادت خويش را بعد از خدا،مديون تو ام كه مرا به راه او واداشتي وقواي ايمان به حمايتم گماشتي.آموختي كه چطور در برابر معبودم قامت افرازم ،در اوامرش سر تعظيم فرود آرم ودر لياقت عبوديّتش سر تسليم بر خاك سايم! يادم دادي كه دروغ زندگي نكنم وپاي از گليم انسانيّت فراتر نگذارم. هر صبح وشام كه از شيره ي جانت در كامم ريختي،ترنّم آيات واحكام وروايات به خورد روحم دادي وشيريني توسّل وتوكّل را به ذائقه ي جانم چشاندي. سنگ صبورم! شطّ خورشيد دست هايت ،فرشته ي نجاتم از هيولاي گمراهي ها وتباهي هاشد ودم مسيحايي گفتارت منجي روحم از منجلاب پليدي بي ايماني. چه خوب مادري بودي آنگاه كه برخي همسالان من در دام فريب روبه صفتان عاشق نما لغزيدند،تو ستاره ي درخشان زندگي ام،سرگذشت شوم آنان راآينـه ي عبرتم كردي تا از آزمايشات خاص دوره ي بلوغ سربلند بيرون آيم. هنوز عطر سجّاده ات را كه وقت و بي وقت ،با هر فرصتي مي گشودي تا براي سعادت نوگلانت دعا كني ،در مشام جانم حس مي كنم. هنوز شيريني معجوني كه از معنويّت فاطمه(س) و زينب (س) ساختي وگاه وبيگاه در كام جانم ريختي ذائقه ام را تحريك مي كند. مادرم! تو را سپاس كه زلال جواني وشادابي ات را به پاي نهال وجودم ريختي ،تا خوب خنديدن،خوب گريستن،خوب خنداندن وخوب گرياندن را بياموزم. بازبان بي زباني ، با قلم انديشه ات روي بند بند وجودم نوشتي كه هرگز به زمين خوردن كسي نخندم ودر شادي بندگان خدا نگريم. نگاهت را خوب مي خواندم وقتي در شستن ظروف والبسه برايم مي نوشت:«دلت را از آلودگي بشوي». چه لذّتي داشت آنگاه كه در پهن كردن سفره قلم مژگانت تمنّا داشت كه:سواي خوراك جسم،به خوراك روحم نيز حسّاس باشم. تورا سپاس مادر!تورا سپاس كه آموختي تا امروز من نيز به فرزندان عزيزم بياموزم :«مواظب شيطان باشند چون شيطان براي ورود به سرزمين قلب ،به هيچكس گذر نامه نشان نمي دهد». م.هنر
|+| نوشته شده توسط م.هنر در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 21:12 |
خلوتی با خدا(2)
پروردگارا:ببخش مرا كه بارها و بارها به دنبال جنازه ي اين و آن رفتم و فقط با يك بار «لااله الّا الله»گفتن از كنارش گذشتم و هنوز باورم نيست كه من هم رفتني هستم. پروردگارا:ببخش مرا كه با رفتار زشتم ديگران را به دين بد بين كردم. پروردگارا:ببخش مرا كه در مجادله با اين و آن فهميدم كه حق با من نيست ولي به رو نياوردم. پروردگارا:ببخش مرا كه براي نظارت ديگران آنگونه كه حقّشان بود ارزش قائل نشدم. پروردگارا:ببخش مرا كه با پرسش هاي مشكل از استادانم،خود را در چشم ديگران بزرگ جلوه دادم و استادم را تحقير كردم. پروردگارا:ببخش مرا كه موقع تعريف و تمجيد ديگران باورم شد كه راستي راستي كسي هستم. پروردگارا:ببخش مرا كه تاب شنيدن تعريف از ديگران را نداشتم. پروردگارا:ببخش مرا كه توان حلّ مشكل ديگران را داشتم،ولي سكوت كردم و گفتم دردسر نمي خواهم. پروردگارا:ببخش مرا كه حسرت نداشته هايم را خوردم،شاكر نداشته هايم نبودم. |+| نوشته شده توسط م.هنر در شنبه یکم تیر 1387 و ساعت 23:12 |
|
درباره وبلاگ
![]() در اين وبلاگ مطالب ادبي،طنز ، كاريكلماتور، شعر،داستان،خاطره ،تصاوير زيبا ودر زمان كار مدارس،مسابقات علمي-ادبي براي دانش آموزان مقطع راهنمايي ويژه ي مدرسه ي فرهنگيان دخترانه داراب ، ارائه مي گردد اميد كه مورد پسند بازديد كنندگان قرار گيرد.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
آبان 1388مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 آرشيو موضوعی
شعر متون ادبی‘ کاریکلماتور‘ و. . .پيوندهای روزانه
لااله الااللهنسیم کویر قاصدك چلچراغ چاپ دوم بهارعشق ادبستان اباصالح!اباصالح!گل نرگس مهرانه قصر دانش آرشيو پیوندها پيوندها
سلام به دوستداران شعرقالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |